دو ماه و پانزده روز و پنج ساعت و نمی دانم چند دقیقه است که از آن اتفاق دهشت بار گذشته است. یک بی توجهی ، یک اهمال کاری، یک غفلت از یک گروه که کارشان توجه، مراقبت، نگهبانی و نجات جان کسانی است که جانشان را به آنها سپرده اند به اتفاقی برگشت ناپذیر منجر شد؛ اتفاقی که هر لحظه از این مدت و تمام لحظات عمرمن و تمام کسانی که او را می شناختند، آرزو می کنند که نیافتاده بود. اما آیا می توان زمان را به عقب برگرداند. هرگز چنین نمی شود.
آن روز را درست مانند روزهای معمولی دیگر شروع کرده بودیم. صبح مثل هر روز معمولی دیگر از خواب بیدار شدیم، برای رفتن به اداره حاضر شدیم. مثل خیلی از روزها، در طی راه برنامه های آینده مان را باهم بحث کردیم که خانه مان را به محل کاراو نزدیک تر کنیم. مثل هر روز معمولی دیگر با ماشین مریم را میدان شهرک گذاشتم و قرار ساعت پنج بعد از ظهر را با هم مرور کردیم. مثل هر روز کاری دیگر کارهایمان را انجام دادیم. ساعت پنج سر قرار حاضر بودیم. او مثل همیشه سر موقع ، من هم مثل بعضی وقتها چهار پنج دقیقه دیرتر رسیدم. ظرف خالی عسلی بود که می خواست برای فردای اداره اش از عسلی که تازه خریده بود پر کند روی صندلی عقب گذاشت با یک سجاده که همکارش از سوریه سوغات آورده بود. رفتیم به استخر طرشت که به استخر توانیر هم معروف است . این استخر در مجموعه نیروگاه طرشت (برق آلستوم سابق) خیابان ستارخان تهران قرار دارد. صبح موقعی که می خواست لباس شنایش را بردارد یک لحظه گفت "امروز نریم". یک لحظه هم گفت که "بیایم خانه و برویم. " اما زود از حرف خودش برگشت و آنها را با خودش برداشت و گفت "همانطور که قرار گذاشتیم از سر کار می رویم." کاش هیچوقت نرفته بودیم.
دیگر کاش و ایکاش هیچ فایده ای ندارد. همیشه از کاش متنفر بود. می گفت هیچوقت کاش نگو. به کارت همان لحظه اش درست فکر کن و انجام بده. جا برای کاش های بعد باقی نگذار. ولی آدم مگر می داند چه بلایی قرار است سرش می آید.
تقویم آن سالش را بعدها که از اداره اش گرفتم سه چیز نوشته بود برای پرداختن در امسال. شنا ، سوارکاری ، انگلیسی.
ساعت پنج و بیست دقیقه به استخر طرشت رسیدیم. او را جلوی استخر بانوان گذاشتم. ماشین را هم همانجا پارک کردم و خودم پیاده به استخر آقایان رفتم. صد متر فاصله دارد. مثل دفعه های قبل هنگام ورود کارت باشگاه پیام را که مریم برای من گرفته بود نشان دادم. متصدی استخر گفت سانس استخر فقط تا ساعت شش است ، می خوای بری تو؟ گفتم چرا ؟ با بد اخلاقی گفت چرا ندارد، دوشنبه ها و پنج شنبه ها تا ساعت شش است. گفتم که سانس خانمها هم همینطور است؟ گفت که بله . دیدم که مریم که رفته من هم می روم و چند تا طول شنا می کنم. همینطور هم شد. ساعت شش بلندگو اعلام کرد سانس تمام است و من هم دوش گرفتم و لباس پوشیدم. به جلو استخر خانمها رفتم. ماشین را روشن کردم تا مریم می آید گرم شود و دور زدم تا وقتی از در استخر می آید او را ببینم.
ساعت شش و بیست دقیقه بود. تک و توک خانمها بیرون می آمدند. من به خودم می گفتم مریم که معمولا زود می آید بیرون. اما با همان خونسردی و بی خیالی همیشگی منتظر ماندم. ده دقیقه گذشت. دیگر آدمهای زیادی بیرون آمده بودند. دیدم یک ماشین آمبولانس از آن پایین آمد و ماموران آن رفتند داخل استخر. به خودم گفتم که لابد پیرزنی در سونا حالش به هم خورده. حتی سی ثانیه ای توی ماشین ماندم. بعد گفتم برم ببینم چه خبر است. گفتند یکی حالش به هم خورده. به خودم گفتم لابد مریم مانده به اون کمک کنه. دقیقه ای هم صبرکردم و بعد گفتم لطفا یکی اسم خانم مرا صدا بزند. باز هم دقیقه ای شاید گذشت. آن لحظه یک در میلیون هم فکر نمی کردم آن کسی که حالش بد شده، مریم عزیز من باشه. اون که مثل همیشه سرحال و غبراق بود. اون که اصلا آدم بی احتیاطی نبود. اون که اصلن از سونا هم خوشش نمی آمد ، چه برسه بره سونا حالش بد بشه. اما تقریبا همه زنها خارج شده بودند. دوباره گفتم صدا بزنند. اما نبود. یعنی چه. پرسیدند مشخصاتش چیه . گفتم. با اون که اونا می گفتند، نمی خورد. خیالم راحت بود. گفتم بازم صداش بزنند. یکی از آنها گفت رفت تو و برگشت و گفت که عکسش را داری. داشتم توی کیفم؛ چند مدل. دادم. لحظه ای نگذشت، گفتند بیا تو. سراسیمه داشتم می رفتم تو. یکی گفت کفشهاتو در بیار. در آوردم. اصلن اتفاق توی سونا نیفتاده بود. از همان دور دیدم که مریم نازنینم را کنار استخر خوابانده بودن. ماموران اورژانس داشتند با یک بالون پلاستیکی بهش تنفس مصنوعی می دادند. یک لحظه هم فکر نمی کردم که چیز بدی اتفاق بیافته . گفتم این اورژانسی ها کارشون رو انجام می دهند و الان همه چی به خوبی تموم می شه .
اون لحظه اصلا به این فکر نکردم که سانس استخر شش تمام شده بود چرا اورژانس ساعت شش و نیم آمد. اما بعدها تا دلتان بخواهد وقت داشتم و دارم که به این موضوع فکر کنم.
او را روی برانکارد گذاشتیم و آمبولانس راهی بیمارستان شد. بعد ها فهمیدم که بیمارستان رسول اکرم بود. بالن را به من دادند که آن را پر و خالی کنم. در همان حال بهیار اورژانس سعی می کرد که به او سرم بزند. ازش پرسیدم "چه خبره؟" گفت "به امام رضا توکل کن." من آن لحظه نفهمیدم منظورش چیست. اما از آن لحظه آنقدر وقت داشته ام که فکر کنم چرا ما وقتی کارهایمان را که ول می کنیم و بند را به آب می دهیم چرا همه چیز را به امامان حواله می کنیم. به نظرم طولی نکشید به بیمارستان رسیدیم. آن جا به اطاق مثلا احیاء پیشرفته (CPR) رفتیم. تخت نداشت. او را روی زمین خواباندند. یک پرستار به دکتر جوان – دانشجوی رزیدنتی بود- گفت که دکتر این که هیچی نداره. من نشنیده گرفتم . دکتر جوان هم. بعدا فهمیدم می خواست جلوی من همه کارها انجام شود. خودش شروع کرد به احیاء با حرکات فشاری پشت سر هم روی سینه. این کار را ادامه داد و ادامه داد. تخت را آوردند. شوک الکتریکی دادند. نشانگر ضربان قلب حرکت می کرد و من دلم قرص بود. اما نمی فهمیدم چه دارد می شود. درجه شوک زیاد کرد و باز هم شوک دادند. توی فیلم ها صد بار این لحظه ها را دیده بودم. هه ! توی تمام فیلم ها دفعه سوم کارش را می کند و نشانگر ضربان قلب شروع می کند به ادامه.
دکتر جوان رفت و یک دکتر مسن تر صدا زد. قیافه اش شبیه دکتر ها نبود بیشتر شبیه پرستارهای کارکشته بود. من به پرستارهای کهنه کار اعتقاد بیشتری دارم تا دکترهای جوان. درست مثل تکنسین های پیر کارکشته در مقابل مهندس های خام جوان. او هم ادامه داد همان کار را. بعد درجه شوک را گفت زیادتر کردند. این بار همان است که در فیلم ها اتفاق می افتد. قلب او و قلب همه ما راه می افتد. تا نیم ساعت دیگر برمی گردیم. به سراغ خانه مان. خوب شد صبح از تنبلی رختخوابمان را جمع نکردیم. می رویم و می گیریم و می خوابیم و قبل از خواب به هم می گوییم چه روز سخت هیجان انگیزی بود. او به من می گوید که حمایتم کن و فورا به خواب می رود.
نه زندگی، فیلم ایرانی نیست. نه مرگ که با کسی شوخی ندارد. اهمال آدمهای بی خیال همیشه به خوبی و خوشی منجر نمی شود. دکتر مسن تر دست از کارش می کشد. آن نشانگر ضربان هم می ایستد و به من می گوید که دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست. اینکه من اصلا نمی فهمم منظور او چیست و یا خودم را به نفهمیدن می زنم چیزی را عوض نمی کند. تلاش من هم برای اینکه نزدیکترین دوستم افشین ، تنها پزشکی که به او اعتماد دارد به بالین او هم بیاید چیزی را عوض نمی کند. من می مانم و شما و یک خروار سوال.
آیا تعداد منجیان برای آن استخر کافی بوده است؟
آیا آنها نظارت کامل را بر شناگران داشته اند تا دقایق حیاتی نجات را ازدست ندهند؟
چه موقع باید به اورژانس خبر داده باشند؟
آیا لوازم کافی برای نجات و احیا داشته اند؟
آیا اورژانس به موقع خود را به صحنه رسانده است؟
آیا منجیان غریق به کار مهمشان واقف اند؟
آیا آنقدر که حقوق می گیرند که احساس کنند چقدر کارشان مهم است؟
آیا برای منجیان غریق ها هم قانون کار رعایت می شود؟
آیا قانونی و دستگاهی برای نظارت بر کار این به اصطلاح ناجیان وجود دارد؟
آیا در کشورهای دیگر هم در استخری که تحت نظارت منجیان می باشد از این وقایع اتفاق می افتد؟
آیا در ایران قبلا از اتفاقات مرگ آور در استخرهای تحت نظارت وجود داشته است؟
چرا مردم ما چرا قبل از بروز اتفاقات اینقدر به آن بی تفاوت هستند؟
بیایید در این وبلاگ به این سوالها بپردازیم. من همان روزهای اول که مراسم تمام شد به سراغ تمام اینها رفتم. و فکر می کنم که برای همه آنهایی که می خواهند در آب غوطه ور شوند دانستن آنها مهم است. قبل از آنکه اتفاق های برگشت ناپذیر بیافتد باید به فکرشان بود. چرا اینقدر نرخ وقایع غیر مطرقبه و تصادفات در کشور ما زیاد است؟ فقط دولت باید به فکر باید باشد یا از خودمان هم کاری بر می آید؟ لطفا هر کس می تواند به من و در واقع به خودش و جامعه اش کمک کند. این وبلاگ می تواند نویسندگان متعددی داشته باشد. برای شروع خلاصه آیین نامه فدراسیون نجات غریق که با دردسر فراوان تهیه کردم را در صفحات ثابت آن گذاشتم تا برای همه هم میهنان در دسترس باشد . متن کامل آن هم اسکن شده است ودر اینجا قرار داده شده است. اجازه انتشار اینترنتی آن را به صورت شفاهی از آقای بهروز اسفندیاری نایب رییس فدراسیون و نویسنده آن گرفته ام . گفت قرار است در سایت فدراسیون بگذارند. البته اگر سایت آن آماده شود.